|
|||||||
|
|
|
|||||
|
|
|||||||
|
فهرست اخبار پيشگامان پيام به خانواده خطاب به خانواده خطاب به همسران خزينه دل Home
|
حق سبحانه در ازل خویش به نفس خویش واحد بود . هیچ چیز با وی نبود .بعد از آن اشخاص و صور و ارواح را پد ید آورد . پس علم و معر فت پیدا کرد . پس خطاب بر ملک و ما لک و مملوک نهاد . فعل و فا عل و مفعول را بشناخت . آنگه به خود نگاه کرد در ازل خویش به نفس خویش در همگی که ظاهر نبود . جمله بشنا خت از علم و قدرت و محبت و عشق و حکمت و عظمت و جمال و جلا ل ، و آنچه بدان مو صوف است از رافت و رحمت و قدس . و ارواح و سایر صفات صور در ذات او بود ، از کمال با آنچه در آن بود از صفت عشق ، و آن صفت صورت بود در ذات که آن ذات بود . بنگرست – و آن چنان بود به مثل که تو چیزی نیکو از وجود خود بینی و بدان خرم شوی – مدتی مدید که به حساب مقدار ِ آن بدانند ، ندا نند و عا جز آیند ، زیرا که اوقات ازلیت جز ازل ندادند . حساب حدث در آن ثا بت نشود ،و اگر صد هزار آدم ذریت جمع شوند تا به ابد ، آن را در حساب آرند نتوانند . پس اقبال کرد به معنی عشق به جمیع معا نی .با نفس خویش خطاب کرد به جمیع خطاب ، و حدیث کرد به جمیع محا دیث . آنگه تحیت کرد به جمیع کمال تحیت . آنگه بدان مکر کرد به جمیع مکر .دیگر بار آن حرب کردبه جمیع حرب . دیگر بر آن تلطف کرد به جمیع تلطف . همچنین از مقا مات که در وصف در آن دراز بشود ، که اگر همه درخت روی زمین قلم گردد ، و آب دریا مداد شود ، وصف آن به آخر نتوان پیوست ، که چون نجوی گفت و خطاب کرد جمله ازذات او به ذات او ذات اورا . آنگه از معنیی از جمله معا نیها او نظر کرد ، و آن معنی از محبت به انفراد ،تا چندانی که شرح دادیم ، در طول مدت بگذشت از محا دثت و خطاب . آنگه از صفتی در صفتی نگاه کرد . آنگه از چهار صفت در چهار صفت نگاه کرد ، تا به کمال رسا نید . آنگه در او نظر کرد از صفت عشق به کلیت صفت عشق ، زیرا که عشق در ذات او اورا صفات بود به جمیع معا نی . آنگه از صفت عشق در صفتی از صفات نگاه کرد . باز آن خطاب و محا دثت کرد ، تا هم چندانی بگذشت که فصل اول . آنگه از صفات عشق در صفات عشق نگاه کرد ، تا هم چندانی بگذشت و زیا دت . آنگه در هر صفتی خود نگاه کرد از صفات خود ، تا هم بدین نسق در آن بگذشت ، تا در همه ی صفات نگاه کرد ، و از صفتی به صفتی نگاه می کرد ، تا به کمال در جمیع صفات کرد ، تا هم بدان نسق در طول مدت در آن بگذشت ، تا در آنچه وصف نشاید کرد به از لیت او و کمال او و انفراد او و مشیت او . آنگه خود را مدح کرد به نفس خویش . آنگه به صفت خویش صفات خویش را ثنا گفت . آنگه به اسم خویش اسماء خویش را ثنا گفت ، و به همه صفتی ذات خویش را و ثنای خویش را ثنا گفت . آنگه خواست حق تعا لی که بنماید این صفا تها از عشق به انفراد ، تا در آن نظر کند ، و باز آن خطاب کند . نظر در ازل کرد . صورتی پیدا کرد ، که آن صورت صورت او و ذات او بود ، و هو تعا لی چون در چیزی نگاه کند ، پیدا کند در آن از خود صورتی ، تا به ابد آن صورت بود ، و در آن صورت تا به ابد علم و قدرت و حرکت و ارادت و جمیع صفات بود . چون تجلی کند ابدا به شخصی، هو هو شود . در آن نظر دهری از دهر او . آنگه بر او سلا م کرد دهر از دهر او . دیگر بر او تحیت کرد دهری از دهر او . آنگه با او خطاب کرد ، و تهنیت کردت . دیگر او را نشر کرد ، هم چنین تا بیا مد بدا نچه شناخت و نشناخت پیشتر از آن مدت . آنگه او را مدح کرد ، و بر و ثنا کرد ، و او را بر گزید به مثل این صفتها از فعل خود به صفتها که مبدا کرد از معنی ظهور در آن شخص که به صورت خود با دی کرده بود ، هم چندان جواهر و عجا یب پیدا کرد . چون درو نگاه کرد ، او را در ملک آورد ، در او تجلی کرد ، و از او تجلی کرد . علم من نظر در آن بر شد ، و فهم من دقیق شد نزد بشر . من منم ، و نعت نیست . من منم ، و وصف نیست . نعوتم نا سو تی ست . نا سوتم محو او صا ف رو حا نی ست . حکم من آنست که من پیش نفس من محجوبم . حجاب من پیش کشف است . چون وقت کشف نزدیک رسید ، نعوت وصف محو شد ، من از نفس من منزه ام . چون من نفس نیستم ، و نفس نیست ، من تجا وزم ، نه تجا نس . ظهورم نه حلولم ، در هیکل جسمانی با دیم . ازلیت را تعوّد نیست . غیب از احساس است ، خار ج از قیاس است . جنّه وناس شنا سد ، نه معر فتی به حقیقت وصف ، لیکن به قدر طا قت از معا رف آن « قد علم کل ّ اُناس مشر بهم » . آن یکی مزاج خورد ، و آن یکی صرف . آن یکی شخص بیند ، و آن یکی را واحدی ملا حظه ی او به وصف محتجب . و آن یکی متحیر در اودیه ی طلب . آن یکی در بحار تفکر غرق . همه از حقیقت خا رجند ، همه قصد کردند و گمراه شدند . خواص برو راه یا فتند ، بر سیدند ، و محو شدند . ثا بتشان کرد ، متلا شی شدند . هستشان کرد ، ذلیل شدند . را هشان نمود ، طلب گمرا هی کر دند . گم شان کر دند ، ایشان را ببست به شواهد خود . مشتاق شدند ، ایشان را به او صاف خود از نعمت ایشان بربود . عجب از ایشان : وا صلا نند ، گو یی که منقطعا نند ؛ شا هدا نند ، گو یی که غا یبا نند . اشکال ایشان بر ایشان ظا هر شد ، و احوال ایشان بر ایشان پنهان . * منا ظلت با ابلیس و فر عون کردم ، در باب فتوت . ابلیس گفت : « اگر سجود کردمی آدم را ، اسم فتوت از من بیفتادی .» فر عون گفت : « اگر ایمان به رسول او بیا وردمی ، اسم فتوت از من بیفتادی .» من گفتم که « اگر دعوی خویش رجوع کر دمی ، از بساطفتوت بیفتادمی » . ابلیس گفت که « من بهترم » - در آن وقت که غیر خویش غیر ندید . فرعون گفت « ما علمت لکم من آلهٍ غیری » - چون نشناخت در قوم خویش ممیزی میان حق و میان خلق . من گفتم : « اگر او را نمی شنا سند ، اثرش بشنا سند . من آن اثرم .» أنا لحق : پیوسته به حق ، حق بودم . صا حب من و استاد من ابلیس و فرعون است . به آتشش بتر سا نیدند ابلیس را ، از دعوی باز نگشت . فرعون را به دریا غرق کردند ، و از پی دعوی باز نگشت . و به وسا یط مقر نشد ، لیکن گفت : « آمنتُ انّه لا الَه ا لا الذی آمنت به بنو اسرا ئیل .» و نبینی که الله – سبحانه و تعا لی – معا رضه با جبر ئیل کرد د شأن او ؟ گفت : « چرا دها نش پر رمل کردی ؟» و مرا اگر بکشند ، یا بر آویزند ، یا دست و پای ببرند ، از دعوی خویش باز نگردم . * موسی – صلوات الله علیه – با ابلیس در عقبه ی طور به هم رسیدند . موسی گفت : « چه منع کرد تو را از سجود ؟» گفت : « دعوی من به معبود واحد ، و اگر سجود کر دمی آدم را ، مثل تو بودمی ، زیرا که تو را ندا کر دند یکبار ، گفتند « اُنظر الی الجبل » ، بنگریدی . و مرا ندا کردند هزار بار ، که « اسجد و الآدم » ، سجود نکردم .دعوی من معنی مرا .» گفت : « امر بگذا شتی ؟» گفت « آن ابتلا بود نه امر. » موسی گفت : « لا جرم صورتت بگر دید » گفت : « ای موسی ! آن تلبیس بود ، و این ابلیس است . حال را معول بر آن نیست زیرا که بگر دد ، لیکن معرفت صحیح است چنان که بود ؛ نگر دید ، و اگر چه شخص بگر دی«اکنون یاد کنی او را ؟» گفت : « ای موسی ! یاد ، یاد نکند ، من مذکورم و او مذکور ست : ذکرهُذکری و ذکری ذکره هل یکونا الذکرانِ ا لا معا ؟ خدمت من اکنون صا فی ترست ، وقت من اکنون خو شترست ، ذکر من اکنون جلیتر ست ، زیرا که من او را خدمت کردم در قدم حظ ِ مرا ، و اکنون خدمت می کنم او را حظ ِ او را . طمع از میا نه بر داشتم ، منع و دفع و ضّر و نفع بر خا ست . تنها گردانید مرا ، چون براند مرا تا با دیگران نیا میزم . منع کرد مرا از اغیار ، غیرت ِ مرا . متغیر کرد مرا حیرت ِ مرا . حیران کرد مرا غربت ِ مرا .غر یب گردانید مرا خد مت مرا . حرام کرد مرا صحبت مرا . زشت گردانید مرا مدح مرا . دور کرد مرا هجرت مرا . مهجور کرد مرا مکا شفت مرا . کشف کرد مرا وصلت مرا . رسا نید مرا قطع مرا . منقطع کرد مرا منع ِ منّیت مرا . در حق او خطا در تد بیر نکردم ، تد بیر رد نکردم ، مبا لات به تغییر صورت نکردم . اگر ابد الاباد به آتش مرا عذاب کند ، دون او سجود نکنم ، و شخصی را ذلیل نشوم . ضد او نشناسم . دعوی من دعوی صا دقا نست ، و من از محبان صا دقم .»
ب
همه درعوالم نگاه کردند و اثبات کردند . من در خود نگریستم ، و از خود بیرون رفتم ، و باز خود نیا مدم .
موجود من مرا از وجد غایب کرد ، و معروف من مرا منزه کرد از تعرف به عرفان ، و از استدلال به عیان ، و از فرق و بین . من حا ضر شدم ،و دیگران غا یب . نزدیک شدم ، و نزدیک برداشتم . عالی شد ، و عّلوبگذا شتم . بی نر دبان بر شدم ، بی اذن در شدم . من محوم در محو أینیّت ، محو بی اثبات ، و اثبات بی محو .
اول قدم اندر توحید فنای تفر یدست .
من متفرق بودم ، واحد شدم : قسمت مرا یکی کرد ، و تو حید مرا رد کرد .
جمله ی حجات ببریدم ، تا جز حجاب عظمت نماند . آنگه گفت که روح را بدل کن . گفتم نمی کنم . مرا رد کرد به خلق ، و مرا بدیشان فر ستاد .
روح من با روح تو بیا میخت : در دوری و نز دیکی ، من توام ،عجب دارم از توو از من : فنا کردی مرا از خویشتن به تو ، نزدیک کردی مرا به خود ، تا ظن بردم که من توام و تو من .
منم یا تو یی ؟ حا شا از اثبات دو یی ! هویت تو در در لا ئیت ما ست . کّلی به کّلی ملتبس است از وجهین . ذات تو از ذات ما کجاست چون تو. را بینم ؟ ذات من منفر د شد جا یی که من نیستم . کجا طلب کنم آنچه پنهان کردم ؟ در نا ظر قلب یا در نا ظر عین ؟ میان ما اُنیت منا زعت می کند ؟ به اُنیّت ِ خویش که اُنیّت ما بردار !
عارف در اوایل احوال نگاه کند ، داند که ایمان نیارد ا لا بعد از آن که [ که ] کا فر شود .
جوانمرد ی دو کس را مسلم بود : احمد را و ابلیس را .
هر که آزادی خواهد ، بگو عبودیت پیوسته گردان .
چون بنده مقام عبودیت به جای آرد به تمامی ، آزاد گردد از تعب عبودیت ، نشان بندگی در وی بی عنان و تکلف ، و این مقام انبیا و صدیقان بود ، محمول بود هیچ رنج فرا دلش نر یسد و اگر چه حکم شرع برو بود .
هر که حق را به نور ایمان طلب کند ، همچنان است که آفتاب را شناسی نیست آن را که دم از شنا سا یی او زند . سپا سی نیست آن را که پا یدار بندگی او شود . پر هیز از پیکار با او دیوانگی ست ، و دل به آشتی او دل داشتن نا فرزا نگی .
به دینها اندیشیدم و سختکو شانه در آن همه کا ویدم ، و آن همه را شا خه شاخه ی اصلی دیگانه یا فتم . پس بر کسی مخواه دینی را ، که وا می گراید داز آن داصل استوار ؛ و خود آن اصل است که می باید تا او را در یابد ، و چنین است که او سرشار می شود از بلند پا یگی ها و معا نی ، و فهم می کند .
دنیا می فریبد انگاری آشنا نیم به حال او . خدا بنکو هیده حرام او ، و من کرانه کرده ام از حلا ل او . دست راست فرا من یا زید : وا پس زدم و دست چپش را نیز ؛ و دیدمش سرا پای نیاز ، پس اورا باز او بخشیدم به تما می .و کی شناختم وصال او که بیمم بُود از ملال او ؟
همه را به اسم محجوب کردند ، تا بزیستند . و اگر علوم قدرت بر ایشان ظا هر شدی ، بپریدندی . و اگر از حقیقت به ایشان کشف شدی ، همه بمر دندی .
امم ما ضی و قرون خالی مردند ، و پندا شتند که یا فتند ؛ از غیب به معرفت در ضمن نکره مخفی ست ، و نکره در ضمن معرفت مخفی ست .
ای محجوبان به نفس ! اگر بنگرید ای محجوبان به نظر ! اگر بدانید ، ای محجوبان به علم ! اگر بشنا سید ، ای محجو بان به معرفت ! اگر برسید ، ای محجو بان به رسیدگی ! اگر به رسیدگی بر سید ، شما تا ابد محجو بید د، تا ابد بما نید .
به حق اشا رت به حق کردم .
جفای خلق اندر تو اثر نکند پس از آن که حق بشنا ختی .
بلا اوست و نعمت از وست .
و الله که من سر آشکارا نکردم ! و حقا که میان بلا و نعمت او فرق نکردم !
و مر ابکشند ، و مرا بیا ویزند ، و مرا بسو زا نند ، و مرا بر گیرند .صا فیات من ذاریات شود . آنگه در لجه ی جا ریات اندازند . هر ذره یی که از آن بیرون آید ، عظیمتر با شد از را سیات . حسین منصور حلّاج سلطان العارفین و سالار شهیدان زمین َ |
|
فهرست اخبار پيشگامان پيام به خانواده خطاب به خانواده خطاب به همسران خزينه دل معتاد دوازده قدم روحانی دوازده سنت دوازده مفهوم خدماتی راه ما
|