|
|||||||
|
|
|
|||||
|
|
|||||||
|
فهرست اخبار پيشگامان پيام به خانواده خطاب به خانواده خطاب به همسران خزينه دل Home
|
|
نهج البلاغه بدان خدائی که گنج آسمان در دست اوست ، به تو اجازه دعا داده و اجابت آن را بر عهده گرفته است .تو را فرمان داده که از او بخواهی تا عطا کند.درخواست رحمت کنی تا ببخشايد و خداوند بين تو و خودش کسی را قرار نداده تا فاصله ایجاد کند و تو را مجبور نکرده که به واسطه ای ثنا ببری و اگر گناه کردی در توبه را نبسته.در کيفر تو شتاب نداشته و در بازگشت بر تو عيب نگرفته در آن جائی که سزاوار توست رسوايت نکرده و براي بازگشت به سوي خود شرائط سنگيني مطرح نکرده است.هرگاه او را بخواني صدايت را ميشنود و وقتي با او درد دل ميکني راز تو را ميداند .پس حاجت خودت را به او بگو و آن چه در دل داری را برای او بازگو.غم و اندوه خود را در پيشگاه او مطرح کن , تا غمهاي تو را برطرف کند و از گنجينه رحمت او چيزهائی درخواست کن که جز او کسی نمی تواند عطا کند.خداوند کليد گنجينه های خود را در دست تو قرار داده که به تو اجازه دعا کردن داد .پس هرگاه اراده کردی می توانی با دعا درهای نعمت خداوند را باز کنی تا باران رحمت الهی بر تو ببارد.هرگز از تأخير اجابت دعا نا اميد نباش.گاه در اجابت دعا تأخيرمی شود تا پاداش درخواست کننده بيشتر و جزای آرزومند کاملتر شود .گاهی درخواست می کنی امّا پاسخ داده نمی شود زيرا بهتر از آن چه خواستی به زودی يا در وقتی مشخّص به تو بخشيده خواهد شد .( علی ع )
مردان خدا ميل به هستي نكنند خود بيني و خويشتن پرستي نكنند آن جا كه مجرّدان حقّ مي نوشند خم خانه تهي كنند مستي نكنند
گفتـم که لبت ، گفت لبم آب
حيّات ... تو بدری و خورشيد تو را بنده شدهست ...
هر روز دلم ، بـه زير باری دگر اسـت
...
نی دولـت دنيا به ستـم میارزد
...
افشای راز خلوتيان خواست کرد شمع شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت زين آتش نهفته که در سينه من است خورشيد شعلهايست که در آسمان گرفت میخواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت آسوده بر کنار چو پرگار میشدم دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت کتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت خواهم شدن به کوی مغان آستين فشان زين فتنهها که دامن آخرزمان گرفت می خور که هر که آخر کار جهان بديد از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت بر برگ گل به خون شقايق نوشتهاند کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت حافظ چو آب لطف ز نظم تو میچکد حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت حافظ
آهوی وحشی الا ای آهوی وحـشی کـجايی
ساقی نامه بيا ساقی آن می کـه حال آورد
حافظ
.........
خيّام
مرده بُدم زنده شدم ، گريه بُدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم ديده سير است مرا ،جان دلير است مرا زهره شير است مرا، زُهره تابنده شدم گفت که ديوانه نه ئی ، لايق اين خانه نه ئی رفتم و ديوانه شدم ، سلسله بندنده شدم گفت که سرمست نه ئی ، رو که از اين دست نه ئی رفتم و سرمست شدم ، وز طرب آکنده شدم گفت که تو کُشته نه ئی ، در طرب آغشته نه ئی پیش رُخ زنده کُنش ، کشته و افکنده شدم گفت که تو زيرککی ، مست خيالی و شکّی گول شدم ،هول شدم ، وز همه برکنده شدم گفت که تو شمع شدی ، قبله اين جمع شدی جمع نيم ، شمع نيم ، دود پراکنده شد م گفت که ، شيخی و سری ، پيشرو و راهبری شيخ نيم ، پيش نيم ، امر ترا بنده شدم گفت که با بال پری ، من پر و بالت ندهم در هوس بال و پرش ، بی پر و پر کنده شدم گفت مرا ، دولت نو ، راه مرو ، رنجه مشو زانکه من از لطف و کرم ، سوی تو آينده شدم گفت مرا ، عشق کهن ، از بر ما نقل مکن گفتم آری ، نکنم ، ساکن و باشنده شدم چشمه خورشيد توئی ، سايه گه بيد منم چونکِ زدی بر سر من ، پست و گدازنده شدم تابش جان یافت دلم ، واشد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم ، دشمن این ژنده شدم صورت جان وقت سحر ، لاف همی زد ز بَطَر بنده و خربنده بدم ، شاه و خداونده شدم شُکر کند کاغذ تو ، از شِکر بی حدّ تو کآمد او در بر من ، با وی ماننده شدم شکر کند خاک دژم ، از فلک و چرخ بخم کز نظر و گردش او ، نور پذيرنده شدم شکر کند چرخ فلک ، از ملُکُ و مُلکُ و ملَک کز کرم و ، بخشش او ، روشن و بخشنده شدم شکر کند عارف حقّ ، کز همه برديم سبق برزِبَر هفت طبق ، اختر رخشنده شدم از توام ای شهره قمر ، درمن ودرخود بنگر کز اثرخنده تو ، گلشن خندنده شدم باش چوشطرنج روان ، خامش وخود جمله زبان کز رخ آن شاه جهان ، فرخ فرخنده شدم "حضرت مولانا جلال الدّين محمّد مولوی بلخی رومی "
نام حسین منصور حلّاج تا ابد بر تارک شهد شهادت می درخشد . با درود به روان الهی سالار شهيدان ، قطعاتی چند از ترجمه گفتار او را در ذيل می آورم . قطعه
ای موسا ! آن تلبيس بود ، و این ابليس است . طا سين الا زل جنونم چيست ، تقديست ؛ گمان پيرا منت رقصان . مرا در چشم نور چشم نا بينا از آنم ، آن !
دليل آرد دليل ِ دل : تقرب از ريا می دان ؛ پس آدم چيست الا تو، در ين هنگامه کی شيطان ؟
تلبیه
لبيک ، لبيک ، ای سِرّم و نجوايم ! لبيک ، لبيک ، ای قصدم و معنا يم ! حا شا که تو را خواندم ، لا ، بل تو مرا خواندی ؛ پس من به تو گفتم « تو »- هان ای تو هر جا ئی !- يا اين که تو گفتی «من »، من را که هم اينجايم ؟ ای تارم ، ای پودم ، ای غا يت ِ مقصودم ، ای نطق ِ دلا سودم ، ای لکنت زيبا يم ! ای کُلّم، ای توشم ! ای چشمم ،و ای گو شم ! ای جملگيم از تو ، ای جمله ی اجزايم ! ای کُلم و ای کُلی ! کُل در کُل پو شيده ؛ ای کُل تو پو شيده در پرده ی معنا یم ! ای جان که تلف شد جان تا در نگهت بستم : ای گشته کنون یکسر مرهون هوا ها یم ! دور از و طنم، آرام ، از غصه همی گریم ، در نوحه گری دارم امداد از اعدایم . نزدیک شوم :خوفی دورم کند، آشفته ؛ آوَه، چه شود کارم با دوستی ِ یا رم ؟- از علّتِ من فرسود خود جان ِ اطبا یم . گو یند : «تو را درمان او با شد و جز او نیست .» - ای قوم چسان باشد خود، درد ، مدا وا یم ؟» زین عشق ، به مولا یم ، جان سست شود ، لیکن چون شکوه ز مو لا یم آرم بر ِ مو لا یم ؟ تا رانه همی بینم او را و شنا سد دل ، گو یای وی اما نیست جز پلک زدنهایم . وای ، از جان ، بر جانم ! فر یاد از من ! دانم من خود با شم آری ، سر چشمه ی بلوایم . ما ننده ی مغر وقی ، یا زیده سر انگشتان ، من نیز – امان از من ! – با زیچه ی دریا یم ؛ کس لیک نمیداند بر من چه رسید از مدّ ، جز آنکه سیا هی زد در سرّ ِ سُویدایم ؛ او نیک همی داند بر من چه بلا آمد ، در پنجه ی او با شد هم مرگ و هم احیا یم . ای غایت آمالم ، ای سا کن اعلا یم ، هان ای فرح ِ روحم ، ای دینم و دنیا یم . گو ، « من به فدای تو ! »، ای چشمم و ای گو شم! – تا کی تو درنگ آری در دوری اقصا یم ؟ هر چند که رخ پو شی در پرده ی غیب از من ، با دیده ی دل ، از دور ، بر روی تو بینا یم . بر تو ای نفس تسلا یی باد
تو را ، ای جان زغمخوا ری تسلا بادو دلداری : بزرگی َمر تو را زیبد به تنها یی ، به بیداری ؛ تو را در دیده باد آخر ، ز کشفی ، نور ِ دیداری .
زمن پا ری دَر اِستاده چه خوش بر پاری از پا ری ، و کُلّم عشق می بازد به کُلّ ِ کُلّم انگاری !
قطعه : ویرا یش ا ول
عا شق چو رسد به خا مبازی به کمال وز شربت ِ وصل ِ یار در سُکر بوَد هر دم هوسش گوا هی صدق دهد : حقّا که نماز عا شقان کفر بود
قطعه ویرا یش دوم
عا شق چو رسید از هو سها به کمال وزحمله ی ذکر دور شد از مذکور ، هر دم هو سش گواه با شد بر حق : این گونه ، نماز عا رفان شد مکفور .
قطعه بسا مهرا که می پرداخت از نور ، نمی شد مهرت ، اما ،یکنفس دور : نیا لودم به آب ، از تشنگی ، کام ، ندیدم تا خیالی از تو در جام ، و گر می شد بسو یت آیم ، ای یار ، به سر رَه می بُریدم یا به رخسار ترجمه آثار فوق توسط جناب بیژن الهی انجام شده یا داشت ابن منصور ، مترس !
آخرین شعر ظا هرا شعری که در« نحر گاه » خوانده شد ، نز دیکی های نوروز نجومی سال 309 هجری شمسی ( ر.ک. « از عطار » ، در همین کتاب ). نام شعر – افزوده یمن – تر جمه ی عبا رتی تا زی ست : « لا تخف یا بن منصور !» ( ر. ک . همان ).سر لوحه از منطق الطیر ( ویرا ستار محمد جواد مشکور )
چون شد آن حلا ج بر دار آن زمان جز انا لحق می نر فتش بر زبان چون زبان او همی نشنا ختند چار دست و پای او اندا ختند زرد شد چون ریخت از وی خون بسی سرخ کی ماند در آن حالت کسی زود در ما لید آن خورشید راه دست ِ ببریده به روی همچو ماه گفت چون گلگو نه ی مرد است خون روی خود گلگونه تر کردم کنون تا نبا شم زرد در چشم کسی سر خرو یی باشدم این جا بسی هر که را من زرد آیم در نظر ظن برد کا ین جا بتر سیدم مگر چون مرا از ترس یک سر موی نیست جز چنین گلگونه این جا روی نیست مرد خونی چون نهد سر سوی دار شیر مردی ش آن زمان آید به کار چون جهانم حلقه ی میمی بود کی چنین جا یی مرا بیمی بود هر که را با اژدهای هفت سر در تموز افتاد دایم خواب و خور این چنین با زی ش بسیار اوفتد کمترین چیزش سر دار اوفتد این جا در ضمن نگاهی بیندا زید به تو ضیحم در باب سر لو حه ی « اقتلونی یا ثقا تی » . مصرع دوم ، به دریافت برخی ، چنین نیز می تواند شد:« بدادم شر بتی صا فی چو مهماندار با مهمان » یا « بدادم شر بتی آن سان که مهماندار با مهمان ».
"عطّار نیشابوری "
پس
ای نقش توام در چشم ، ای نام توام بر لب ، ای جای توام در دل ،
پس کجا توپنها نی ؟
حسین منصور حلّاج برگ سبزی بود تحفه درویش شاد باشید |
|
Home فهرست اخبار پيشگامان پيام به خانواده خطاب به خانواده خطاب به همسران خزينه دل معتاد دوازده قدم روحانی دوازده سنت دوازده مفهوم خدماتی راه ما
|